۰۲ آذر ۱۳۹۶ - ۱۷:۲۲
رهبري كه با شور و شوق به ميدان آيد، معمولا با شور و شوق روبرو مي شود.((جان ماكسول))
کد خبر: ۳۶۳۵
تاریخ انتشار: ۳۰ تیر ۱۳۹۶ - ۲۱:۰۰
به نام خدای سحرگاهان!
یادداشت/ مریم کربلایی؛
نسیم بهاری: دستانت را به مِهر روی آن تسبیحت بکش و عاشقانه برای محبوبت، زمزمه کن؛ من یقین دارم فرشتگان در برابر سحر و افسونت، بی سلاح و بی دفاع اند! من یقین دارم دلِ دریایی ات را راهی به آسمان ها، هست...
او در «بامداد» جمعه نوشت و من در «سحرگاه» آن! به نام خدای بامدادان آغاز کرده بود و شکوه از بدعهدی ایام داشت که رفیقش را به بند کشیده اند و راهی جز پناه بردن به درگاهش را ندارد. از «عهد» همیشگی اش با آن بهار انسان ها و خرمی دوران ها گفت و از آزادگی مردان بزرگی چون رفیق در بندش! همان که با خون خود، با جانِ خود شهادت می دهد ظلم های روا شده بر حق گویان و آزادی خواهان و عدالت طلبان عالم را... آن اسیری که از آزادترینِ انسان هاست! آن به بند کشیده ای که روح بزرگش را هرگز پایمال قدرت طلبی خویش نمی توانند کنند! جانانِ من در بامدادان شِکوه ای به درگاهش کرد که دل آدمی را خون می کند... 
و من در سحرگاه، تسبیح فیروزه ای هدیه ی او را در انگشتانم می چرخانم و به یادِ رفیق در بندش، بهار جان ها را به یاری می طلبم که خودِ او بمن گفته بود هرگاه این تسبیح را بدست گرفتی، هر ذکری که گفتی مهم نیست فقط به یاد آن یار غایب از نظر باش...
هیچ گاه چنین متنی از او نخوانده بودم! این چنین پریشان احوالی اش مرا پریشان می کند ولی چه کند که رفیقی چون او داشتن؛ آدمی را به این روز و احوال هم میاندازد... 
در خاطراتم از او غرق می شوم و به یاد می آوردم آن روزگاری که سخن گفتن از جانان، حتی در بین دوستان نیز، جرمی نابخشودنی بود ولی من عاشقانه نامش را به عنوانِ «استادم» فریاد زدم در جمعی که پذیرای شنیدنِ این نام نبود! همان شبی که آرزو کردم ایکاش سخن گفتن از اسفندیارِ احمدی نژاد در میانِ دوستدارانش، غیر مجاز نباشد! آن شبی که حسرت خوردم چرا آن پری روی پرده نشین در پرده به ناز نشسته است و جلوه گری نمی کند در کنار یارش، احمدی نژاد بنشیند!... آن شب گذشت و روز تولدِ اسفندیارش، به او گفتم آرزو دارم آن گونه که از شهد ناب سخنانش سیرابمان می کند؛ مردم را بی نصیب نگذارد و آرزو دارم «سکوت» افسانه ایش شکسته شود و پرده نشینِ ما از پرده بیرون آید و به صد افسون دل از مردمان برباید! چند ماه گذشت که آرزوی من بر آورده شد و این رفیق با وفای اسفندیار، حمید بقایی بود که مهر سکوتش را شکسته بود! یک روز اسفندی آمدم و نوشتم این اسفند، بهاری ترین ماه همه ی عمرم هست زیرا چیزی که قیمت ندارد شکسته شد! همان روز که از آن بلندی، چهره اش در کنارِ گل های نرگس، جلوه ای اهورایی داشت! اسفندیار از پرده بیرون آمده و جلوه گری اش حضار را نه یکبار که پیاپی به وجد آورده و کف زدن های مکرر بدرقه ی هر جمله اش می شد! چه می دانستم پس از آن روزهای اسفندیِ بهاری، چنین روزهای خزان زده ای خواهیم داشت... چه می دانستم اسفندیارمان که اسفند را یاری کرده بود برای رسیدن به بهار، امروز اینچنین دل شکسته می شود... 
 
 
مردِ صبور! دعا کن! مانند تمامی روزهایی که تو را می شناسم؛ تنها همین خواسته را از تو دارم! دعایمان کن! چه شد که سحر و افسونت را از دست رفته می پنداری؟! تو اسفندیار روئین تنِ افسانه هایمان هستی! مردی که هرگز او را شکست خورده و مغموم ندیده ام! تو روئین تنی، صد مرده زنده می شود به یک کلام مسیحایی ات! دعایمان کن... در این نجواهای بامدادی ات، در این نیایش های عاشقانه ات، روحِ بزرگ یک افسون گر است که یک دم از پای نمی نشیند... دلگرممان کن به نوای عاشقانه ات! سخن از دل شکستگی و اشک ریختن، نگو که دل طاقت اشک های تو را ندارد! پشت و پناهِ ما! دستانت را به مِهر روی آن تسبیحت بکش و عاشقانه برای محبوبت، زمزمه کن؛ من یقین دارم فرشتگان در برابر سحر و افسونت، بی سلاح و بی دفاع اند! من یقین دارم دلِ دریایی ات را راهی به آسمان ها، هست... 
 
اخبار مرتبط
ایمیل مستقیم : info@nasimbahari.com
شماره پیامک سایت :
نظرات بینندگان



* نظر :

لطفا حاصل عبارت زیر را در باکس روبرو وارد کنید:
۳ + ۱۵ =

آخرین اخبار
اخبار پر بیننده
چند رسانه ای