۰۲ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۸:۱۵
رهبري كه با شور و شوق به ميدان آيد، معمولا با شور و شوق روبرو مي شود.((جان ماكسول))
کد خبر: ۴۱۵۵
تاریخ انتشار: ۲۱ آذر ۱۳۹۶ - ۱۱:۴۶
به نام مادر و به بهانه بیست و هفتمین روز بازداشت محمد غلباش
یادداشت/ محمد حسین حیدری؛
نسیم بهاری: به گمانم خلوت زندان اگر قسمت بی گناهی شود، چیزی جز عنایت حق تعالی نیست، یک «تزکیه اجباری» است برای ذلیل و ناتوان و غفلت زده ای چون من که اراده سست و از پای بست ویرانش نمی تواند او را به «تزکیه اختیاری» متقاعد کند.

‌به گزارش خبرنگار نسیم بهاری: به گمانم خلوت زندان اگر قسمت بی گناهی شود، چیزی جز عنایت حق تعالی نیست، یک «تزکیه اجباری» است برای ذلیل و ناتوان و غفلت زده ای چون من که اراده سست و از پای بست ویرانش نمی تواند او را به «تزکیه اختیاری» متقاعد کند. من از همان نخستین لحظات بازداشت این اتفاق را لطف الهی و فرصتی برای «آدم شدن» دریافتم و به همین خاطر در خلوت زندان از خدا طلب آزادی نمی کردم، فقط دعا می کردم به خود و خانواده ام صبر عطا کند. امثال من فقط در اینجاست که می توانند گوشه ای از لذت اعمال از سر عادت یا ترسشان را بچشند؛ از نمازهای 5 گانه گرفته تا ادعیه معروف مفاتیح الجنان. 

تقریبا 30 دقیقه به اذان مغرب نهمین روز بازداشت مانده بود که درب سلول باز شد و از من خواستند به سرعت سلول را دقیقا به حالتی در آورم که تحویل گرفته بود. فهمیدم که بوی آزادی می آید. طوری تعجیل کردم که حتما یک نماز دیگر هم در زندان بخوانم. عابر بانک، مختصری پول و تلفن همراهم را در همان دادسرا به اطرافیان تحویل داده بودم و با شنیدن خبر آزادی لاجرم به این فکر می کردم که بدون این ها چطور از اوین به میدان خراسان برسم. از مامور آزادی پرسیدم: «بقیه زندانی های آزاد شده در این شرایط چطور خودشان را به منزل می رسانند؟» گفت: «جلوی در زندان ماشین زیاد است، دربست بگیر و وقتی به خانه رسیدی پولش را بده، البته به هیچ راننده ای نگو که پول نداری». شاید در اثر همان تزکیه اجباری این کار را خدعه تشخیص دادم و تصمیم گرفتم از اوین تا میدان خراسان پیاده بروم. کارهای ترخیص انجام شد و به در خروجی رسیدم. چشمم افتاد به پنجره ای کوچک روی درب خروجی که چند جفت چشم آشنا در آن می درخشید. در باز شد و در آغوش دوستانی قرار گرفتم که نعمت دوستی آن ها هم جز یک عنایت اجباری نیست. 
تا بیاییم و سوار ماشین شویم، دوستانم گوشه هایی از آنچه را که بیرون از زندان رخ داده بود تعریف کردند. همان لحظه سوالی دشوار در ذهنم شکل گرفت. «آیا به راستی تحمل ننگ مبارزه نکردن در مسیر عدالت و سکوت در برابر ظلم و انحراف از امام (ره)، آسان تر از قرار گرفتن شانه ام زیر بار سنگین این همه لطف و محبت آن هم از جانب بهترین خلایق خدا نیست؟! و اگر به عقب بازگردم ترجیح می دهم ظلم را با سکوت همراهی کنم و ننگش را به جان بخرم یا با همین بضاعت محدود مبارزه کنم و سرانجام از حضور "آخرین مرد ایران" در منزلم و محبت یارانش به خانواده ام شرمنده و خجالت زده باشم؟!» نه اینکه این نصاب از بزرگواری آن هم در قبال یک سرباز کوچک از کرم دکتر احمدی نژاد و یاران باوفایش بعید و مایه تعجب باشد، غرض همین است؛ ذکر شگفتی حاصل از تبدیل شدن ناگهانی به مصداق بارز «کم من قبیح سترته» (چه زشتی های بسیار که از من پوشاندی) و «کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته» (چه ستایش های نیکویی که شایسته آن نبودم و تو در میان مردم پراکندی). 
برای کاستن از بار سنگین شرمندگی در برابر این همه لطف و محبت که راهی پیدا نمی شود، بویژه وقتی به یاد می آورم حبس های طولانی و غریبانه السابقون را در همراهی با «آخرین مرد ایران» در «آخرین ماموریت دشوار». این ها را نوشتم تا بهانه ای شود برای سخن گفتن با مادر محمد غلباش. مادر گرامی! من فرزند شما را هرگز ندیده ام. نام او را هم در ایام بازداشت شنیدم. بحمدلله نفس من از جای سرد بلند می شود و از جایی آمده ام که اکنون محمد شما درآنجاست. باید به شما اطلاع دهم که دوست نادیده و ناشنیده ام امشب بازوی بیست و هفتمین شب غربت و تنهایی را خرد می کند. باید بدانید محمد و هرکس که جای او باشد به جز دوری از مادر و خانواده و بی قراری برای اطلاع از سلامت آن ها، متحمل هیچ رنج دیگری نیست. شما باید برای استقبال از کسی آماده شوید که چون به آستانتان برسد، صاحب خروارها صبر و اراده است. شک نکنید که این کوه اراده همان فرزند شماست که در خلوت زندان روحش را جلا داده. البته اندکی تاخیر کرده چون لیاقت بیشتری برای تزکیه دارد. 
مادر گرامی! آه بکش که این روزها ایران سخت نیازمند آه مادران است.
ایمیل مستقیم : info@nasimbahari.com
شماره پیامک سایت :
نظرات بینندگان



* نظر :

لطفا حاصل عبارت زیر را در باکس روبرو وارد کنید:
۹ + ۷ =

آخرین اخبار
اخبار پر بیننده
چند رسانه ای